Part 1
نخ سرنوشت 🪡
? نفر بعدی!
صدای مرد از داخل اتاق باعث شد دختر نفس عمیقی بکشه.
چند ضربه آروم به در زد..
تق... تق...
? بفرمایید.
دستگیره رو پایین کشید و وارد اتاق شد.
نور آفتاب از پنجر ههای قدی روی میز بزرگ چوبی افتاده بود.
لبخند مؤدبانه ای زد و روی صندلی رو به روی مدیر منابع انسانی نشست.
+ سلام!
مرد هم با لبخند سرش رو تکون داد.
_ سلام، خوش اومدی!
کلاسور روی میزش رو باز کرد و چند صفحه رو ورق زد.
? ببینم...
سونگ... یوکی؟
+ بله!
? خب.. بده ببینم رزومهت رو
با همون لبخند مودبانه پرونده توی دستاشو روی میز گذاشت..
مرد لحظه ای مکث کرد.
نگاهش روی یکی از برگه ها ثابت موند.
? عجیبه...
اینجا ملیتت دو تا ثبت شده.
دختر لبخند محوی زد.
+ اصالتاً چینی هستم، ولی از چهار سالگی توی کره بزرگ شدم.
? یعنی تقریباً بیست و یک ساله اینجایی...
+ دقیقاً.
? خانوادهت هم اینجا زندگی میکنن؟
چند لحظه سکوت کرد.
+ نه...
حدود پنج ساله که برگشتن چین..
الان تنها زندگی میکنم.
مرد سری تکون داد و دوباره مشغول خوندن پرونده شد.
هرچی جلوتر میرفت، ابروهاش بیشتر بالا میرفت.
? مسلط به زبان کرهای، چینی و انگلیسی...
طراحی لباس...
عکاسی حرفهای...
طراحی گرافیک...
تدوین و ادیت ویدئو...
و حتی مدرک مدیریت پروژه؟
یوکی با خجالت لبخند زد.
+ سعی کردم هر چیزی که دوست داشتم رو یاد بگیرم.
مرد کلاسور رو بست.
? باید اعتراف کنم...
رزومهت از چیزی که انتظار داشتم قوی تره.
گونه های دختر کمی سرخ شد.
+ ممنونم!
? به چند شرکت درخواست استخدام دادی؟
+ حدود پنج یا شیش شرکت...
ولی راستش...
اینجا اولین انتخابم بود.
? چرا اینجا؟
بدون مکث جواب داد.
+ چون دوست دارم جایی کار کنم که بتونم رشد کنم، نه فقط حقوق بگیرم.
مرد لبخند رضایت بخشی زد.
? جواب خوبی بود!
چند برگه رو امضا کرد و پرونده رو به سمتش گرفت.
? خیلی خب...
فعلاً پروندهت رو بگیر!
نتایج نهایی فردا اعلام میشه.
از جاش بلند شد و با احترام خم شد.
+ خیلی ممنون!
? موفق باشی، خانم سونگ!
---
همین که از ساختمون شیشه ای شرکت بیرون اومد...
نسیم خنکی به صورتش خورد..
نگاهش رو به آسمون گرفت و نفس راحتی کشید.
+ امیدوارم قبول بشم...
همون لحظه گوشی داخل کیفش شروع به زنگ خوردن کرد.
روی صفحه نوشته شده بود:
妈妈❤️
لبخندش عمیق تر شد.
+ الو اوما !
صدای گرم مادرش از اون طرف خط اومد.
& سلام دخترم...
مصاحبه چطور بود؟
روی نیمکتی کنار خیابون نشست..
+ فکر کنم خوب پیش رفت!...
نتیجه رو فردا اعلام میکنن.
& مطمئنم قبول میشی.
از بچگی هر کاری رو شروع کردی، تا آخرش بهترین شدی.
یوکی خندید.
+ اوما...
انقدر تعریف نکن..
& تعریف نیست...
واقعیته!
مواظب خودت باش، دختر هنرمندم!
تماس که قطع شد...
یوکی هنوز لبخند روی لبش بود.
اما نمیدونست...
قبولی توی اون شرکت...
قرار نبود فقط مسیر شغلش رو عوض کنه.
قرار بود زندگیش رو برای همیشه تغییر بده...
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک
? نفر بعدی!
صدای مرد از داخل اتاق باعث شد دختر نفس عمیقی بکشه.
چند ضربه آروم به در زد..
تق... تق...
? بفرمایید.
دستگیره رو پایین کشید و وارد اتاق شد.
نور آفتاب از پنجر ههای قدی روی میز بزرگ چوبی افتاده بود.
لبخند مؤدبانه ای زد و روی صندلی رو به روی مدیر منابع انسانی نشست.
+ سلام!
مرد هم با لبخند سرش رو تکون داد.
_ سلام، خوش اومدی!
کلاسور روی میزش رو باز کرد و چند صفحه رو ورق زد.
? ببینم...
سونگ... یوکی؟
+ بله!
? خب.. بده ببینم رزومهت رو
با همون لبخند مودبانه پرونده توی دستاشو روی میز گذاشت..
مرد لحظه ای مکث کرد.
نگاهش روی یکی از برگه ها ثابت موند.
? عجیبه...
اینجا ملیتت دو تا ثبت شده.
دختر لبخند محوی زد.
+ اصالتاً چینی هستم، ولی از چهار سالگی توی کره بزرگ شدم.
? یعنی تقریباً بیست و یک ساله اینجایی...
+ دقیقاً.
? خانوادهت هم اینجا زندگی میکنن؟
چند لحظه سکوت کرد.
+ نه...
حدود پنج ساله که برگشتن چین..
الان تنها زندگی میکنم.
مرد سری تکون داد و دوباره مشغول خوندن پرونده شد.
هرچی جلوتر میرفت، ابروهاش بیشتر بالا میرفت.
? مسلط به زبان کرهای، چینی و انگلیسی...
طراحی لباس...
عکاسی حرفهای...
طراحی گرافیک...
تدوین و ادیت ویدئو...
و حتی مدرک مدیریت پروژه؟
یوکی با خجالت لبخند زد.
+ سعی کردم هر چیزی که دوست داشتم رو یاد بگیرم.
مرد کلاسور رو بست.
? باید اعتراف کنم...
رزومهت از چیزی که انتظار داشتم قوی تره.
گونه های دختر کمی سرخ شد.
+ ممنونم!
? به چند شرکت درخواست استخدام دادی؟
+ حدود پنج یا شیش شرکت...
ولی راستش...
اینجا اولین انتخابم بود.
? چرا اینجا؟
بدون مکث جواب داد.
+ چون دوست دارم جایی کار کنم که بتونم رشد کنم، نه فقط حقوق بگیرم.
مرد لبخند رضایت بخشی زد.
? جواب خوبی بود!
چند برگه رو امضا کرد و پرونده رو به سمتش گرفت.
? خیلی خب...
فعلاً پروندهت رو بگیر!
نتایج نهایی فردا اعلام میشه.
از جاش بلند شد و با احترام خم شد.
+ خیلی ممنون!
? موفق باشی، خانم سونگ!
---
همین که از ساختمون شیشه ای شرکت بیرون اومد...
نسیم خنکی به صورتش خورد..
نگاهش رو به آسمون گرفت و نفس راحتی کشید.
+ امیدوارم قبول بشم...
همون لحظه گوشی داخل کیفش شروع به زنگ خوردن کرد.
روی صفحه نوشته شده بود:
妈妈❤️
لبخندش عمیق تر شد.
+ الو اوما !
صدای گرم مادرش از اون طرف خط اومد.
& سلام دخترم...
مصاحبه چطور بود؟
روی نیمکتی کنار خیابون نشست..
+ فکر کنم خوب پیش رفت!...
نتیجه رو فردا اعلام میکنن.
& مطمئنم قبول میشی.
از بچگی هر کاری رو شروع کردی، تا آخرش بهترین شدی.
یوکی خندید.
+ اوما...
انقدر تعریف نکن..
& تعریف نیست...
واقعیته!
مواظب خودت باش، دختر هنرمندم!
تماس که قطع شد...
یوکی هنوز لبخند روی لبش بود.
اما نمیدونست...
قبولی توی اون شرکت...
قرار نبود فقط مسیر شغلش رو عوض کنه.
قرار بود زندگیش رو برای همیشه تغییر بده...
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک
- ۱۲۶
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط